تبليغاتX
شب نیلوفری
سلام

باز امتحانا شروع شد و بدبختيا هم به دنبالش ديگه تا ۲۷ نمي تونم آپ كنم(همچين ميگي كه انگار هميشه به روزي)در كل تو اين 25 روز كه نيستم دلم واستون تنگ ميشه وحتما با يه بغل يا دو بغل خاطره و حرف و نمره ميام در هر صورت بر مي گردم و حرف مي زنم انقدر حرف مي زنم تا تموم شم

دوستتون دارم

فعلا

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:52 توسط سحر |


سلام بچه ها

دیر اومدم خیلی می دونم ولی حوصله نداشتم

حوصله ی آپ کردن حوصله ی درس خوندن خوردن خوابین هیچی حوصله ی هیچی نداشتم چند وقته خفن دم یه بغض سختی تو گلومه که لعنتی نمی شکنه نمی دونم چیکارش کنم احساس می کنم دورو برم یه آدم خوبم نیست همه منو واسه درد دلشون می خوان کی منو واسه خودم خدا می دونه؟

همه ادعا می کنن که دوست دارن ولی تا یه چیزی میشه پشتتو بد جور خالی می کنن

خب ولش کن بریم سر اصل مطلب.........

چه خبر ؟ چیکار می کنین ؟ دخترا و پسرا درسها چطوره بزرگترا عرض ادب

جاتون خالی امروز دفتر انشای دوره ی راهنمایی رو یافتم چقدر انشاهام با احساس و بعضی کلماتم ناز بود (تعریف از خود نباشه انشاهام خیلی قشنگ بود همیشه تو کلاس نفر اول بودن هی یادش بخیر)خلاصه کلی کیفور شدم بعد چند روز!!!

درسمم که افتضاح شده معدل میان ترمم شوکم کرد داشتم دق می کردم ولی کاریش نمی شد کرد انقدر گریه کردم چشام ور قلمبیده بود خفن ولی بازم کاریش نمی شد کرد

دلم واسه نینا ملودی جون رز سفید جون مریم جون(دوست نینا) مریم بازم مریم نخودی که حالا کنکوریه   هلی جون ت و مت محیا بوم سفید عزیز تنگ شده

فعلا میرم تا یه وقت دیگه

بای

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:57 توسط سحر |


سلام

سلام سلام سلام سلامی دوباره به تو دوست عزیز به تو که سر تا سر قلبت محبته سلام به تو آره تورو میگم به آینده فکر کن به سرنوشت و با من باش و نوشته هام (این از رو مجریه خانوم  شبکه ۳ بود)

نه حال کردی متنو میخوام بدونم حال کردی اومدم که خیر سرم عوض یک ماه رو در بیارم یه ماه که خداییش دلم واسه همتون اندازه ی کله قناری شده بود تو این مدت که نبودم چقدر اتفاق افتاده هم واسه خودم هم دیگرون ولی اشکل نداره همشو می خونم حتی تو این مدت به کلم زده بود وبلاگمو حذف کنم که دلایل مختلفی داره

 ۱.خیلی ها بهم گفتن خوب نمی نویسی خیلی ها هم بهم گفتن اصلا مسخره می نویسی حتی جلو چشم خودم نوشته هامو بلند می گفتن و مسخره می کردند (راست میگن آدرس وبلاگتو به بی جنبه جماعت نده) منم که عین خر حساس .......... تا مرز حذف کردن جلو رفتم حتی به مخم زده بود برم چشمای منتقدامو در آرم ولی خب بالاخره سحری با شعوری گفتن خانومی گفتن دیگه اینکارو نکردم و اومدم که از خجالت همتون در بیام

۲.مورد دوم که باعث شد گریه کنم معدلم بود گند زدم افتضاح خیر سرم قرار بود اگه بالای ۱۹ بشم واسم خط بخرن که اونم پرید تو این گیر و دار هیچکی هم نبود که درکم کنه منم روز به روز افسرده تر می شدم تا بلاخره فهمیدم مال همه ۱۵ واحد وال من ۱۴ تا یه روزنه ی باحالی باز شد جیم فنگ شدم رفتم به دفتر دار گفتم اونم چک کرد دید درست میگم ۸ صدم معدلم رفت بالا ولی بازم ۱۹ نشد هنوزم سر معدلم افسردم ولی کاریش نمی شه کرد

اینا محرک بودن واسه حذف کردن وبلاگم ولی هلی جون و خواهر گلم گفتن نه نگهش دار منم دیدم کیا بهم گفتن گفتم بااااااااااااااشه

خلاصه از این حرفها که بگذریم تو این ۱ ماه که نبودم مژده جون بالاخره از پسرش نوشت ملودی جون وبلاگشو بست و مریم جون هم دوباره یه وبلاگ جدید زد خلاصه کلی اتفاق افتاد که من ازش بی خبرم

چند وقت پیش یه خواب دیدم مثل ملودی ولی تفاوتش این بود که ملودی خواب دید یکی بدنش رو به تحلیل می ره  به سرعت و نمی شناختش ولی من می شناختمش و کلی ترسیدم ولی تعبیرش نکردم سپردمش به خدا خودش رفعش کنه

راستی

 

                         

                  

                                                          مبارک(البته پیشا پیش بود)

پ.ن۱:چقدر دلم واسه پ.ن هام تنگ شده بود

پ.ن۲:شاید دیر به دیر بیام ترو خدا فحشم ندید

پ.ن:دوستتون دارم همیشه

فعلا

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:43 توسط سحر |


به به به باد آمد و گرد و خاک آورد

سلام عزیز های دل احوالات چطوره ؟ دنیای مجازی بدون من خوش میگذرهجاتون خالی دارم امتحان گند می زنم خفن ۳ تا امتحان دادم ۱۸.۵ و۱۷.۵و۱۹ کف کن نه کف کن !!!!!! خر خون یه تیریپ به من میگن تازه نبودید ببینید در راه دوستم نزدیک بود شهید شم نزدیک بود بی سحر بشید ها برید خدا رو شکر کنید باشه بزارید تعریف کنم:

اون شب بارون اومده بود و زمین به شدت لیز بود و دوست من تنها در خانه عین خر می ترسید از مامانمینا اجازه گرفتم که برم پیشش مامانم گفت برو ولی اول اینو بده به همسایه منم جو گیرررررررررررررر!!!!!!! گفتم :اوكي ماماني اوكي گفتن همانا و فلج شدن همانا وقتي داشتم بر مي گشتم دويدم و احساس خرگوشي بهم دست داد           كه با مخ رو زمين پياده شدم شمك(شكم) پاهام با بازوم كشيده شد به زمين مخم نيز خورد به لوله ي گاز!!! ديگه جسدم رسيد اونجا    حالا من زخمي دوستم  منم گفتم بي احساس الاغ اين در راه جهاد با تو بود اونم  متاثر ديكه زر نزد

يه احساسي هم كه جديدا متوجه شد اينه كه هر وقت آهنگ لئون عيونك نانسی رو  گوش ميدم يادملودي ميوفتم كه الا يه پسمل خوشگل داره اسمشم اردوانه

داستي در مورد چند تا از دوستانم كه مامان هستن:

‍‍    مژده  جون فكر كنم پسرش ۶ ما هه شد نيومد بگه كه عكسشو نشون بده كه ولي ما همچنان منتظريم 

خب دیگه خفه شدم تا اپ بعدی و اینها

       چه قدر این با نمکه

بای بای

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:43 توسط سحر |


سلام

من دوباره اینترنتم خراب شده مرسی که همه سر زدید و نگران من شدیدولی نگران نباشید من سالمم اگه بشه میام می نویسم خفن

ثبت شده در کافی نت محل

بای بای

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:32 توسط سحر |


سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟من اومدم بعد از یک آپ بسی غمگینانه آخه دیدم دیگه دارید میترکید گفتم بیام خلاصه سرتونو درد نیارم اومدم هم در مورد اتفاقات بسی باحال صحبت کنم هم بگم که..................

 مرغ و خروس و اردک           تولدم مبارک 

 

 میدونید که من دیگه کاملا وارد ۱۶ سال شدم   یعنی هنوز نشدم ساعت ۱۲ بامداد ۲۱ ابان دیگه من دیگه رسما یه وبلاگ نویس ۱۶ ساله هستم و از این جور صحبت ها 

خواهش می کنم  چرا اینقدر زحمت کشیدین من ازتون کادو نخواستم که وای چه قدر این عروسک قشنگه مرسی(این بند به دلیل نگرفتن کادو تا همین الان از طرف کسی بود عقده ایم کردن من کادو می خوامممممممممممممممممممممsad) *۱

خب دیگه از بحث تولد خودم که فعلا بی کادوئه بیایم بیرون sadو یه خبر مهم   :

من مدرسمو عوض کردم حتما می گید تو که داشتی پرپر می زدی بری اونجا پس چی شد؟ اthinkingالان براتون توضیح میدم    : نیست من و مامانم ساده ایم رفتیم فرهنگ شعبه ی2 اونجا خرمون کردن من اونجا ثبت نامیدمsad ولی  از کلاس داستان نویسی و  دبیر عربی خوب  خبری نبود   من تازه داشتم از خواب غفلت بیدار می شدم ولی مثل اینکه مامانم زود تر بیدار شد  (منظورم از خواب غفلته) زنگ زد اون یکی فرهنگ و بساط رفتن منو چیدparty منم ذوقیده رفتمparty که جلوی در ورودی که یه سکته ناقص زدم بسکه مدرسم خوشگل بود  خلاصه کلی صفا نمودیم کفیدیم و مشعوف شدیم 

در ضمن از دست یک گوسفند بی مقدار (فحش بچه های ادبیاتی)که از دشمن های به ظاهر دوست بود راحت شدم و الان درسم به صورت خفنی رو به بهبود می باشد منم خرخونننننننننننننننننننننliar (یکی نیست بگه آخه بچه اینا اعتماد به نفس کاذب اینکارا رو نکن:-(  )

راستی گفتم ادبیات یاد یه جلسه ی بسی باحال افتادم دیروز جاتون خالی رفتم سر یه کلاس نقد ادبیnerd ای کیفید ای کیفید     ولی وقتی اومدم خونه کوفتم شد چون خواهر و برادر اسگل کلید من بودند منم خیلی طبیعی بودم whistlingتا رسیدم پیششون جیغ و داد که چرا کلید و بردی هان منم پررو گفتم مگه خودتون کلید نداشتید خلاصه یه دعوای نسبتا کوچولو داشتیم  

پ.ن۱:اون یک ستاره ای که میبینید الان توضیحش میدم دلیلش اینه که این آپ قرار بود در ۲۱ آبان ماه نوشته بشه  ولی چون من شانس ندارم این کامی الاخ(همون الاغ) خراب شدحالا هم که دارم می آپم کلی هدیه گرفتم  الان منم و یه رمان خیلی باحال و شاسخینم و سپهرم و جکی و روبی و یه فانوس جینگیلی خوشگل

پ.ن۲:یه چیزی رو متوجه شدم  من دقیقا تو خونمون شخصیت پرستوی چار خونه رو دارم هی دارم یخ حوض میشکنم قابله ی مسی می سابم قابلمه ی چدنی می سابم هیچکی هم قدرمو نمی دونه و منم در نهایت فروتنی به کارم ادامه میدمwhistling فردا هم ۲ تا امتحان دارم عین خیالم نیست حال کنید اعتماد به نفس رو !!!!!

پ.ن۳:پستم و اونطور که می خواستم نشد می خواستم طومار بنویسم بخشکی شانس سعادت نشد دیگه

پ.ن۴:هوس یه پیتزای گنده کردم

اینو کف کنید

                                           

فعلا بای

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:11 توسط سحر |


سلاااااااااااااااااااااااااااام

من اومدم دلم واستون تنگیده بود بدجور به شدت می خواستم بیام ولی نمی شد این پست قرار بود بلندو کمی شاد باشه ولی مثل اینکه نشد

دلیلشم فقط مرگ شاعر خوبمون

 قیصر امین پور

است

من خیلی از این موضوع ناراحت شدم

همیشه آرزوم این بود که وقتی میرم دانشگاه استادم ایشون باشن ولی مثل اینکه خدا نمی خواست

برای شادی روحش فاتحه ای بخوانیم

یه شعر از اشعار مرحوم(چقدر گفتن این کلمه سخته)قیصر امین پور

قطار میرود

تو می روی

تمام ایستگاه میرود

ومن چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

                                         تکیه داده ام!

تا بعد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:40 توسط سحر |


سلام

من اومدم ابراز وجود کنم و بگم به دلیل اینکه برادر به سربازی رفته هنوز کامی خرابه منتظران سحر برای بهبود حال وبلاگ دعا کنن

اگه امری نیست رفع زحمت کنم

با اجازه

اضافه شده در ساعت ۲۳:۱۴ دقیقه نیمه شب

هورا اینترنتم درست شده منتظر اپ باشید

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:22 توسط سحر |


سلام بچه ها   

چطورید؟ خوبید من اومدم خسته از یک ماه سفر  اخه سفر که نبود همش بیگاری میکشیدن     یه عروسی هم رفتم ایییییییییی بد نبود در کل تو این ۱ ماه من حتی بیرونم نرفتم عظمت فاجعه رو درک کنید  در ضمن طبق گفته های خواهرم کلی بی تربیت شدم که باید پاکسازی شم  حالا هم از مشهد برگشتم با کوله باری از خاطره من فقط چند تا گوش شنوا می خوام

حالا سفر نامه سحررررررر

۱.سوار قطارغزال شدیم با کلی بار نشستیم من فکر کردم کوپه در بسته حالی به حولی  که یهو یه خانومه اومد همه نقشه هام بهم خورد     ولی زنه بد نبود همینجوری نشسته بودیم شام اوردن خوردیم اونم چی جوجه کباب (نیست من تو عمرم اصلا نخوردم واسه همین میگم)ساعت ۱۲ شب مسافر چهارمی اومد دیگه کاملا وا رفتم اگه اون نمی یومد من صبحانه ی اونو می خوردم ولی اومد دیگه منم نشستم از ۱۲ تا ۱۲.۳۰ شب با دوستم اس ام اس (پیامک) بازی کردم  بعد دیگه خوابیدم صبح ساعت ۶.۳۰ بیدار شدم دیگه خوابم نبرد تا ۷ که برامون صبحانه اوردن زدیم به بدن   تا ساعت ۹ که رسیدیم هم کلی با خانوما حرف زدم در موارد مختلف که در اینجا نمی گنجه 

۲.رسیدیم خونه خودمون که خالم اومد دختر خالم اومد رفتیم سراغ خرید جهاز پسر خاله وای من دق مرگ شدم صبح از ساعت ۹ تا ۱ ظهر بعد از ظهر ۴ تا  ۹   من مجبوری باید تو همشون می بودم خلاصه که بگم دقیقا به مرگ خودم ۴ کیلو کم کردم اومدم قم همه می گفتن لاغر شدی      تو مشهد تا دلتون بخواد با تاکسی متری ها دعوا کردم البته به کمک دختر خالم انقدر حال داد   یکی شون می خواست ما رو بدزده ما زودتر متوجه شدیم و از ماشین پیاده شدیم کرایشم ندادیم   بابا صد رحمت به قم خودمون مشهد افتضاح نا امنه چند تا از این گروه هایی که دختر می دزدن بهشون ت ج ا و ز می کنن رو اعدام کردند ادم به خدا می ترسه

۳.از یه چیزی به شدت میسوزم  اونم اینه که به خاطر یه شخصیت مهم س ی اس ی داره میره حرم درای حرمو به روی بقیه ببندند  ما روز اخر فقط تونستیم بریم که نذاشتن بریم تو گفتیم چرا میگن اقای ........ اومده حرم واسه زیارت نمی شه برید تو  وای من داشت خون خونم و می خوردPouty    نزدیک بود یه سکته خفیف بزنم دیگه همون بیرون یه دعا خوندم اومدیم بیرون ولی کلی سوختما

۴.این مامانم منو کشت تا واسم یه پیتزا بخره اخرش خودم خریدم ولی چه پیتزایی افتضاح بود واقعا حیف پولی که به پیتزایی دادم از اونجا با دختر خالم اومدم ماشین بگیرم پیتزا هم دستمون بود حالا کلی ماشین با کلاس و میگن می خوای برسونمت سوار شو و از این حرفها تا بلاخره بعد یه ربع یه تاکسی متر اومد سوار شدیم کلی هم خندیدیم  

۵.این مشهد از هر لحاظ خوب باشه از نظر لباس فروشی افتضاحه من خواستم یه لباس بخرم کل بازارای مشهد و رفتم یه لباسم گرفتم که الان اصلا ازش خوشم نمی یاد پدرم در اومد کلاس می خواستم برم نشد تنها کار مثبتی که کردم کوبلن خریدم دارم کوبلن دوزی می کنم اونم واسه ی هلی ما اینیم دیگه دیوانه ی دوست !!!!!!!

پ.ن۱:چه قدر فک زدم     خستتون کردم تو دلم باد کرده بود راحت شدم 

پ.ن۲ :این خیلی مهمه   من فرهنگ قبول شدم     Well Done      تبریک نمی گید خودم واسه این فرهنگ کلی دست به جیب شدم

پ.ن۳:برام دعا کنید تو فرهنگ ادم موفقی بشم

پ.ن۴:ساعت ۱:۷ دقیقه ی بامداد اینجا صدای سحراست

اضافه شده در تاریخ:۱۳/۵/۱۳۸۶

به خاطر اینکه مودمم خراب شده تا اطلاع ثانوی این وبلاگ نویس ۱۶ ساله رویت نمی شود 

فعلا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:7 توسط سحر |


سلام بچه ها

خوبید؟ احوالات میگذره؟ من که دیگه نیستم دارم میرم هرچی زور زدم بمونم نشد دقیقا تا  ۱ ماه و ۳ روز دیگه اونجام میرم بترکونم جای همتون رو هم خالی می کنم واقعا چه جوری میخواید بدون من سر کنید ها؟ اشکال نداره زود بر می گردم Yahoo Hidden Smileys-16 جمعه ساعت ۸ شب با مامانم با قطار حرکت می کنیم رفتم حرم واسه همتون دعا می کنم دلم واسه همتون هم تنگ میشه

دوستون دارم

پ.ن۱:پستم کم بود گفتم شکلک بزارم زیاد به چشم بیاد

فعلا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:11 توسط سحر |